تبليغاتX
Free Like Fire
Free Like Fire

بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من آزاده برون آيم آزاده بميرم من


ساعت  چهار ونیم بود که خوابیدم. اونقدر حرکت دورانی خونده بودم که مغزم در حال دوران بود.دو ساعت خوابیدم و بعد پا شدم برم دانشگاه. رفتم و امتحانو گند زدم و برگشتم. نمیدونم چرا ولی دلم خیلی گرفته.نه اینکه ندونم اتفاقا خیلی هم خوب می دونم ولی خوب کاری نمیتونم بکنم. با اینکه این مدت پر چشام اشک بوده ولی خیلی احساس سبکی می کنم. کاش بتونم رو تصمیمی که گرفتم وایسم و بی خیالش نشم. برام دعا کنین.

هوا سرد نیس ولی میلرزم.تنهایی خیلی عذابم میده.تقریبا هر ده روز یه بار میرم خونه.این مدت اتفاقای زیادی افتاد. به اندازه ی یه پیرزن ۹۹ ساله تجربه دارم.خیلی خسته ام.اگه دیدین نیستم و سراغی ازتون نمیگیرم نذارین به حساب بی معرفتی.داره هوا تاریک میشه.باید برگردم .دلم تنگه...........

 

 

اینم عکس گنجنامه است که تنهایی های منو از نزدیک میبینه .........

 

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام
ؤ
ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام .
__________________

88/10/20 توسط آزاده |

 

 

از تو میپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من

تو شكیبا بی شكیبم كردی

بنگر آنقدر غریبم كردی
كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم

باز هم می گویم انتظارم روزی می ستاند پایان

باز هم می گویی ، جای پای امید
مژده پایانی نیك باشد شاید

باز هم می گویی ،‌كه همین ها باید

باز هم می گویی كه نباشد حرف من از برای گفتن و نباشد هر جا از برای رفتن

انجمادم را باز متهم می سازی

مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسید
توچرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست

و من از تو می پرسم ای دوست
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شور افكن

تو چه كردی با من

تو چه كردی با من
كه غریبانه ترین شعر زمین را گفتم....


88/09/22 توسط آزاده |

مهذی سهیلی

 

 

برو ای زن برو ای لکه آلوده به ننگ
برو ای داغ سیه خورده به پیشانی تو
برو از دیده ام ای دیو سیه کار پلید
تا ز خاطر ببرم ننگ هوسرانی تو

راست گو آن لب گلرنگ شراب آلودت
با کدامین لب افسون شده در بازی بود
نگه گرم گنه زای سخن پردازت
با نگاه چه کسی گرم سخن سازی بود

فاش گو چشم سیه مست گنه آموزت
نگه عشق و تمنا به سراپای که داشت؟
آن بد اندیش بدآموز تبه کار که بود
که به فرمان هوس بر لب تو بوسه گذاشت؟

مرمرین پیکر افسونگر جادویی تو
گردن آویز چه کس بود و در آغوش که بود
موی مواج نوازشگر تو تا دم صبح
دور از دیده من ریخته بر دوش که بود

این تو بودی که به شبها همه شب تا دم صبح
نقش رخسار تو بر پرده پندارم بود؟
این تو بودی که به هر لحظه به هنگام سخن
نام تو در همه جا زیور گفتارم بود؟

من ندانستم از آغاز که نیرنگ و فریب
خفته در پرده چشمان بدین زیبایی
بی خبر بودم از این ننگ که با بی خبری
می زدم بوسه به لب های زنی هرجایی

وای بر من تو همانی که امیدم بودی؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من؟
هر چه کوشم مگر این حادثه باور نکنم
می دود یاد خطاهای تو در باور من

وای این یاد گنه خیز جنون آلوده
آهنین چنگ فرو برده در اندیشه من
ترسم این یاد روانسوز که در جان زده چنگ
از سر خشم به تلخی بکند ریشه من

در خیالم چه نشستی به تباهی؟برخیز
تا که جان را ز غم یاد تو آزاد کنم
پنجه اهرمنی را ز گلویم بردار
تا به چاهی روم از ننگ تو فریاد کنم


88/05/24 توسط آزاده |

گل من گریه مکن

 

 

 


گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل ن گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن....
 

88/04/30 توسط آزاده |

 

 

 

 

هر لحظه دعا کردم شاید که تو برگردی

یک عمر فدا کردم شاید که تو برگردی

با یاد تو سر بردم در اوج پریشانی

خواهش ز خدا کردم شاید که تو برگردی

تنها شدم و خود را در وادی هجران ها

از هرکه جدا کردم شاید که تو برگردی

می رفتی و نشنیدی پشت سرت اما من

صد بار صدا کردم شاید که تو برگردی

 


88/04/24 توسط آزاده |



و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني





azadehpitt70@yahoo.com

::
::
::
::
::
::
::

RSS 2.0